مومیایی
مقدمه قطعه موميايي
(به قلم خود استاد شهريار)
بعد از سي و پنج سال به موطن اصلي خود تبريز برگشته ام.
به يک موميايي ماننده ام که بعد از قرنها زنده شده باشد.
در اطراف خود هيچ چيز آشنايي نمي بينم حتي يک خشت.
همه رفته اند همه.
سايه و شبح گذشتگان را احساس مي کنم که به سرعت خيال از در و ديوار پريده و از من رو پنهان مي کنند.
حالايي ها همه بيگانه اند.هاج و واج مانده ام.
از ميان مردم گريخته و به کوچه ها و پس کوچه ها پناه مي برم.
شايد به سراغ منزلهاي سابق پدري مي روم،به اميدي که گذشته ها
و خوشي هاي من آنجاها مانده باشند.
اما کو؟ کجا؟ همه جا و همه کس باز غريب و بيگانه.
باز منم و بهت و سرگيجه و وحشت و تنهايي ....
موميايي
چشم مي مالم هنوز
گويي از خواب قرون برخاستم
زندگي گم کرده دنياي قديم
نيست يک خشتي که عهدي نو کنم
خواب و بيداري چه کابوسي عبوس
آشنايان رفته اند
داغ يک دنيا عزيز
واي! وحشت مي کنم
راه خود را بيخودي کج مي کنم
مي دوم در کوچه ها، پس کوچه ها
شايد آنجاها که منزل داشتم
کو؟کجاست
گيج گيجي مي خورم راهم دهيد
آرزوها عشقها گم کرده ام
مي روم دنبال آن گمگشته ها
.jpg)
اين که رد شد آن رفيق من نبود؟
از قد و بالا که ديدم عين اوست
پس چطور؟
او مرا ديد و به اين سردي گذشت؟
ها – بگو
اين يکي هم مال او کش رفته است

دختره با برق چشمان سياه
يکه خوردم راستي
عين آن ياروي هفده قرن پيش
آنکه در تابوت قيصرها غنود
ها- صدايش در نيار، اين هم بله
سرمه دان آن يکي دزديده است
عذر مي خواهم پري
من نمي گنجم در آن چشمان تنگ
با دل من آسمانها نيز تنگي مي کنند
.jpg)
در تقلاي فرار و کنجکاو
هر کجا سر مي کنم زندان و قفل
هي زمين در زير پا و آسمان بالاي سر
اين عقاب خشمناک سرنوشت
يک پل اسرار رنگ آميز و محو
بر فراز کوههاي سرد و سنگين بسته اند
ماه از آنجا مي رود
راه زيباي جهان آرزو
آه! آه!
صخره هاي تيز وحشي بسته راه
اين شنل پوسيده خواهد گير کرد
بال و پر مي سازم از اين پاره ها
يک شب مهتاب از اين تنگناي
بر فراز کوهها پر مي زنم
مي گذارم مي روم
ناله خود مي برم
درد سر کم مي کنم....