لحظه
رنگ سال گذشته را دارد - همه لحظه های امسالم
سیصد و شصت و پنج حسرت را - می کشم همچنان به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن- من به فنجان تو نمی گنجم
دیده ام در جهان نما چشمی - که به تکرار می کشد فالم
( یک نفر از غبار می آید ) ؟ مژده تازه تو تکراریست
یک نفر از غبار آمد و زد - زخم های همیشه بر بالم
![]()
باز در جمع تازه اضداد - حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمی دانم از چه می خندم ، هم نمیدانم از چه می نالم
راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشایی ست
به غریبی قسم - نمی دانم،چه بگویم - جز این که خوشحالم
دوستانی عمیق آمده اند - چهره هایی که غرقشان شدم
میوه های رسیده ای که هنوز - من به باغ کمالشان کالم
آه.....چندیست شعرهایم را جز برای خودم نمی خوانم
شاید از بس صدایشان زده ام - دوست دارند دوستان لالم
خیال

تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديدهام خانهئی خريدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیديوار ... هی بخند!
بیپرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
يادت میآيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نامهام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت مینويسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!
گلشیفته در هالیوود









