چشمها







![]()
![]()
![]()
![]()


/ديگر تمام شد
هميشه پيش از آنكه كه فكر كني اتفاق مي افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم/

افسانه
شبيه افسانه ها شده اي!
ديگر همه تو را مي شناسند!
تو هم مرا از پيراهن روشن آن سالها بشناس!
چه خطوط ِ تاري
كه در گذر گريه ها بر چهره ام نشست!
چه رشته هاي سياهي
كه در انتظار ِ آمدنت سفيد شد!
چه زخمهايي كه ... بگذريم!
بگذريم!
مرا از آستين خيس ِ همان پيراهن آشنا بشناس!

ای قلب محزون من
آه ای قلب محزون من
دیدی چگونه سودا رنگ شعر گرفت
دیدی که جغرافیای فاصله را
چگونه با نوازش نگاهی میشود طی کرد
و نادیده گرفت
دیدی که درد های کهنه را
چگونه با ترنمی میشود به یکباره فراموش کرد
دیدی که آزادی لحظه ناب سر سپردن است
دیدی که عشق یک اتفاق نیست
یک قرار قبلی است
مثل یک تفاهم ازلی از ازل بوده
و تا ابد ادامه خواهد داشت

عكسهاي زيبايي از بازيگران












تقدیم به تمام زنان
زن عشق می كارد و كينه درو می كند..
ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر..
می تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی....
برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی..
او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی..
او می زايد و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی...
او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد...
او بی خوابی می كشد و تو خواب حوريان بهشتی را
می بينی...
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر....؟!
و هر روز او متولد ميشود، عاشق می شود، مادر می شود،
پير می شود و مميرد...
و قرن هاست كه اوعشق می كارد و كينه درو می كند ،چرا كه در چين و شيارهای صورت مردش به جای گذشت زمان، جوانی بر باد رفته اش را می بيند و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد، سينه ای را به ياد می آورد كه تهی از دل بوده و پيری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...
و اينها همه كينه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...!
و اين، رنج است....

روزی اگر آمد...
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
من می شناختم او را ،
نام تو راهمیشه به لب داشت ،
حتی در حال احتضار!
آن دل شکسته عاشق بی نام و بی نشان ،
آن بی قرار،
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود
و گفتگو نمی کرد جز با درخت سرو
در باغ کوچک همسایه !
شبها به کارگاه خیال خویش
تصویری از بلندی اندام می کشید
و در تصورش
تصویر تو بلندترین سرو باغ را
تحقیر کرده بود...
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
او پاک زیست
پاک تر از چشمه ی نور ،همچون زلال اشک،
یا چو زلال قطره باران به نوبهار،
آن کوه استقامت ،
آن کوه استوار
وقتی به یاد روی تو می بود
می گریست !
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او آرزوی دیدن رویت را
حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت !!!
اما برای دیدن توچشم خویش را
آن مروارید سرشک غوطه ور آن چشم پاک را،
پنداشت،
آلوده است و لایق دیدار یارنیست !
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شاید روزی اگر
چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی آید !
اما اگر آمد به او بگو،
من به دعای آمدنش نشسته بودم...

مومیایی
مقدمه قطعه موميايي
(به قلم خود استاد شهريار)
بعد از سي و پنج سال به موطن اصلي خود تبريز برگشته ام.
به يک موميايي ماننده ام که بعد از قرنها زنده شده باشد.
در اطراف خود هيچ چيز آشنايي نمي بينم حتي يک خشت.
همه رفته اند همه.
سايه و شبح گذشتگان را احساس مي کنم که به سرعت خيال از در و ديوار پريده و از من رو پنهان مي کنند.
حالايي ها همه بيگانه اند.هاج و واج مانده ام.
از ميان مردم گريخته و به کوچه ها و پس کوچه ها پناه مي برم.
شايد به سراغ منزلهاي سابق پدري مي روم،به اميدي که گذشته ها
و خوشي هاي من آنجاها مانده باشند.
اما کو؟ کجا؟ همه جا و همه کس باز غريب و بيگانه.
باز منم و بهت و سرگيجه و وحشت و تنهايي ....
موميايي
چشم مي مالم هنوز
گويي از خواب قرون برخاستم
زندگي گم کرده دنياي قديم
نيست يک خشتي که عهدي نو کنم
خواب و بيداري چه کابوسي عبوس
آشنايان رفته اند
داغ يک دنيا عزيز
واي! وحشت مي کنم
راه خود را بيخودي کج مي کنم
مي دوم در کوچه ها، پس کوچه ها
شايد آنجاها که منزل داشتم
کو؟کجاست
گيج گيجي مي خورم راهم دهيد
آرزوها عشقها گم کرده ام
مي روم دنبال آن گمگشته ها
.jpg)
اين که رد شد آن رفيق من نبود؟
از قد و بالا که ديدم عين اوست
پس چطور؟
او مرا ديد و به اين سردي گذشت؟
ها – بگو
اين يکي هم مال او کش رفته است

دختره با برق چشمان سياه
يکه خوردم راستي
عين آن ياروي هفده قرن پيش
آنکه در تابوت قيصرها غنود
ها- صدايش در نيار، اين هم بله
سرمه دان آن يکي دزديده است
عذر مي خواهم پري
من نمي گنجم در آن چشمان تنگ
با دل من آسمانها نيز تنگي مي کنند
.jpg)
در تقلاي فرار و کنجکاو
هر کجا سر مي کنم زندان و قفل
هي زمين در زير پا و آسمان بالاي سر
اين عقاب خشمناک سرنوشت
يک پل اسرار رنگ آميز و محو
بر فراز کوههاي سرد و سنگين بسته اند
ماه از آنجا مي رود
راه زيباي جهان آرزو
آه! آه!
صخره هاي تيز وحشي بسته راه
اين شنل پوسيده خواهد گير کرد
بال و پر مي سازم از اين پاره ها
يک شب مهتاب از اين تنگناي
بر فراز کوهها پر مي زنم
مي گذارم مي روم
ناله خود مي برم
درد سر کم مي کنم....